جدال :: پانیذ


جدال

درخواست حذف این مطلب
زفتم به سوی آب و زمین هی ش ته شد
فواره های آب و محبت خجسته شد

وقتی که من میان دلم می زدم قدم
رویای عاشقانه ی من هم نوشته شد

باران گرفته از دل عاشق شد و به او
اشکی پرید و گونه ی او را نشسته شد

شمشیر او به این سپر آویز می شود
چون این سپر فدای محبت،ش ته شد

در این جدال سخت و نفس گیر با تو من
گفتم که ای این سپر که نه این دل ش ته شد

هر دم به باغ مهر و محبت سری زدم
تا آنکه آتشی به درختی شکفته شد

مُردم و در میان زمین و زمان شدم
تا آنکه دیدمت و دلم هی گرفته شد